تبليغاتX
باغچقي (USB)
عمومي
 نواحي كرمانج نشين

منطقه ای که امروزه به نام ارومیه شناخته می شود از دیرباز و از بدو ورود آریایی ها محل زندگی ماد      و فرزند ارشد او یعنی کردها بوده است. این منطقه درزمان باستان سرزمین ماد نامیده شده و ارومیه وموکریان هزاران سال است که محل زندگی ملت کرد است .حتی وجه تسمیه واژه کرد از کارادا (منطقه جنوب دریاچه ارومیه) گرفته شده است. در اطراف شهر ارومیه دفینه ها و آثار باستانی فراوانی از دوره ماد ودیگر اقوام قدیم ایران بر جای مانده که همگی بیانگر هویت اصیل تاریخی این منطقه است.بدون شک کردها به عنوان کهن ترین اقوام فلات ایران ازدیرباز در ارومیه ومناطق اطراف آن سکونت داشته وپیشینه تاریخی آنها به قدری روشن است که هیچ جای شکی برای مورخان و مستشرقان باقی نگذاشته است.(رجوع کنید به کتاب کرد-مینورسکی کرد وکردستان- واسیلی نیکتین کرد وپیوستگی تاریخی ونژادی او -رشید یاسمی و…) هرنظری خلاف این گفته چیزی جز یک تصمیم سیاسی برای انکار ملت کردو به تبع آن حقوق سیاسی، اجتماعی وانسانی وی نیست. پس از حمله اعراب و سقوط سلسله ساسانی قبایل ترکی که ساسانیان آنها را برای حفاظت از مرزهای شمال شرقی و آرال موجر کرده بودند به تدریج به سمت فلات ایران كوچ کردند وبا حمله دیوان مغول وتسلط آنان بر این خاک وآب و مسلمان شدن آنها زمینه لازم برای تسلط شان بر امور سیاسی واجتماعی ایران فراهم شد.با ظهور سلسله صفویه وخلع مذهب اجباری اقوام ایران طوایف قزلباش شیعه مذهب برای مقابله با امپراطوری عثمانی وکردهایی که به خلع مذهب تن نداده بودند به شمال غرب ایران و منطقه ارومیه کوچ داده شدند.

آنچه مسلم است درزمان صفویه دست کردها از قدرت کوتاه شد و سیاست سرکوب واخراج کردها به شدت اجرا گردید.شاهان صفویه به علت مقاومت کردها در برابر سیاست خلع مذهب سیاسی همواره به آنها بدبین بودند . با شکست شاه اسماعیل در جنگ چالدران بخش عظیمی از کردستان به اشغال عثمانی درآمد واین اشغال هم اکنون نیز از جانب وارثان عثمانی (ترکیه- عراق-سوریه) ادامه دارد.درزمان حکومت شاه عباس یکی از سرداران دلیر کرد به نام (خان لبزرین) با ایجاد قلعه ای به نام دمدم بر علیه مزدوران وآلت دست شدگان شاه عباس در ارومیه دست به شورش زد. اگرچه شورش دمدم طی جنگ های خونین ومسموم کردن مبارزان کرد درهم شکسته شد ولی قلعه دمدم وامیر دلیر آن برای کردهای ارومیه به سمبل مبارزه والگوی مقاومت تبدیل شدند.ماجرای قلعه دمدم بیانگراصالت وهویت تاریخی کردهای ارومیه است حماسه دمدم به تفصیل در منابع فولکلوریک کردی بیان شده است .امروز نیز بازماندگان طوایف انقلابی دمدم در ارومیه زندگی می کنند وبقایای قلعه در دره قاسملو واقع بر کوهی به نام چیای خان باقی مانده است.شورش دمدم مایه نگرانی بیش از پیش حکام صفوی و افشاری بود لذا نادرشاه افشار هزاران خانواده کرد را در راستای اجرای سیاست تصفیه از ولایت موکریان خارج وبه خراسان وسایر نقاط دوردست ایران فرستاد.متعاقب آن طوایف ترك افشار را در محل زندگی آنان اسكان داد.امروزه نیز سیاست های ترکیزاسیون در ارومیه جریان دارد.

در زمان حکومت پهلوی والی مزدور تبریز با طرح نقشه ای ناجوانمردانه و ممهور کردن قرآن، جعفرآقای شکاک را به شهادت رساند.وبا قیام خونخواهانه اسماعیل آقاي سمکو شهر ارومیه به کانون مبارزه با مزدوران پهلوی تبدیل گردید.این انقلاب به سایر شهرهای کردستان نیز سرایت نمود.قیام خونخواهی جعفر آقا به داعیه ای برای استقلال کردستان بدل گردید و زیر سایه مبارزان صدیق کرد ،ارومیه و سایر شهرهای کردستان مدتها توسط نیروهای کرد اداره می شد.عاقبت سمکو نیز مانند برادرش جعفرآقا فریب عوامل و مزدوران رژیم را خورد و با شهادت مارشیمون جنبش آزادی خواهان دو ملت برادر کرد وآشوری درهم شکست .سمکو هم طی یک نقشه ناجوانمردانه در اشنویه شهید شد. با شهادت سمکو واستقرارحکومت مرکزی بار دیگر ارومیه وسایر نقاط کردستان به اشغال رژیم درآمد.مهمترین دلیل شکست سمکوفریب خوردن وی از شعارهای دروغین و دینگرایانه دشمن بود.کردهای ارومیه در جمهوری مهاباد وحوادث پس از آن نیز به نحو شایسته ای هویت اصیل وکردستانی ارومیه را اثبات نمودند. وبا پیوستن به جمهوری وهواداری از آن نشان دادند که زندگی وتاریخ ارومیه به هیچ وجه از سایر نقاط کردستان جدا نیست.تاریخ ایران شیر مردانی چون سمکو و قاسملو را کمتر به یاد دارد.

کردها هم اکنون نیز بیش از نیمی از جمعیت ارومیه را تشکیل میدهند وبه نحوه شایسته ای از عهده حراست از فرهنگ وهویت خویش بر آمده اند.مذهب آنان اسلام وپیرو تسنن شافعی است.کردهای ارومیه دارای منابع فولکلور بسیار غنی وآداب،رسوم ترانه ها، وزندگی توام با متانت خاص خود میباشند.زبان آنان کردی کرمانجی است.مناطق غرب ارومیه شامل مرگور-ترگور-وبخش سیلوانا -سومای برادوست- عموما کرد هستند وبخش های باراندوز(قاسملیا)-نازلیا-خلخال-مهاباد-بوکان-سردشت-پیرانشهر-نقده-اشنویه-شاهین دژ-تکاب - میاندوآب-قره موسالو-خلیفان-محمدیار-نالوس-کانی سور-میرآباد-سیلوانه -سرو-قطور-کتبان غالبا کرد می باشند.علاوه بر این کردها در تمامی نقاط شهر ارومیه وحتی روستاهای شرقی ترین قسمت ارومیه(نزدیک دریاچه اروميه) به صورت پراکنده زندگی می کنند. به علت حوادث انقلاب وجنگ کردستان مناطق کردنشین ارومیه مانند تمام مناطق کردستان محروم ومظلوم واقع شده و سیستم اداری و امنیتی شهر توسط ترکها اداره می شود ،فشار سیاسی وخفقان مطلق بر منطقه حاکم است . شهر ارومیه تبلور مظلومیت تاریخی کردهاست اما تعصب و التهاب شدید ملیتی کردهای ارومیه در برابر روند ایزوله نمودن کرد باعث حفظ هویت و اصالت آنها شده است.

|+| نوشته شده توسط موسي عدالتيان در چهارشنبه سی ام مرداد 1387  |
 بهشت خراسان شمالي
روستاي باغچق بهشت خراسان شمالي بجنورد - خبرنگار قدس : روستاي باغچق در 8 كيلومتري شمال غرب بجنورد قرار دارد. اين روستا داراي طبيعتي سرسبز همراه با چشمه هاي فراوان است. از جاذبه هاي اين روستا مي توان به برجهاي بلند قديمي - مسجد قديمي – - طبيعت سرسبز اطراف منطقه اوج دوش با سرچشمه همجوار و طبيعت بسيار زيباي زيباي مناطق «تندوره –چشمه خان –چشمه سيدقاسم-مناطق ئيلاقي و قشلاقي سرسبز – چشمه كور - و همچنين انواع و اقسام گياهان طبي و خوراكي نام برد كه اين منطقه را به بهشت خراسان شمالي تبديل كرده است. در مناطق ييلاقي آن نيز مي توان به كاسني - گون - زيره كوهي - كاكوتي - ساري گل - زردآلوي كوهي - سيب كوهي و... اشاره كرد.
|+| نوشته شده توسط موسي عدالتيان در شنبه پنجم مرداد 1387  |
 ;كرد هاي جهان
تبليغات X باغچق20 عمومي تاريخچه  خصوص همه ی دوستان تبریک میگم دیدگاه‌ها : No Comments » دسته‌ها : پی نوشت ________________________________________ كردهاي لبنان(kurdish,lebanon) 16 06 2008 كردهاي جبل لبنان ازمدتهاي مديدي به اين منطقه آمده‌اند كه امروزه در قسمت بزرگي از خاك لبنان با اقتدار به زندگي خود ادامه مي‌دهند . اينان نقش آشكاري را در ساختار تاريخ سياسي و اجتماعي لبنان خصوصاً دردوران عثماني ها و در دوران حاضر بازي كرده اند . از جمله اين خاندان اصيل و ريشه دار ساكن در لبنان : خاندان كرد معنيون ، ال عماد ، جنبلاطيون ، ال مرعب ، ال عبود ، و ال سيفا در مناطق شمالي و در شهرهاي عكار و طرا بلس و در مناطق جنوبي آل فضل و صعبيون هستند . بيشترشان خانواده هاي فئودال و نيرومندي بودند كه در مراحل مختلف زماني و همچنين به خاطر علل مختلف به لبنان سفر كرده اند . بعنوان مثال :ايوبيان در دوره‌ي جنگهاي صليبي به جهت پاسداري از مرزهاي اسلامي به اين منطقه وارد شدند . گروهي نيز در ابتداي قرن چهاردهم ميلادي به منطقه طرابلس ، عكار و ضنيته با هدف استوار كردن حكومت ممالكيت در بلاد شام وارد شدند . جنبلاطيون نيز در سده هفدهم ميلادي پس از انقلاب علي پاشا جانبولارد در منطقه حلب _سيواس در سال 1606 م . از ترس نخست وزير پاشا و حاكم شام سليمان پاشا به ارتفاعات شوف فرار كردند . شهر «زحله الكرد» زماني دراز نقطه‌ي اتصال وبرخورد راههاي تجارتي بودكه كردهاي كردستان توليدات حيواني و دامهايشان را باكالاهاي تجارتي لبنان واروپا مبادله مي كردند0 دولت عثماني اميران كرد را در پست هاي اداري مانند والي ،استاندار وفرماندههاي لشكر وپليس در شهرهاي عربي قرار مي دادند واين نهايت اعتماد عثمانيها به كردها بود اين يك مورد به تنهايي ظهور شخصيت هاي كردي را درميدان جديد در سرزمينهاي عربي بود0 اين شخصيتها فورا نيرومند شده و مقتدر شدند و تعدادشان زيادشده خواستند خودشان رابا محيط جديد سازگار كنند ومذاهب واديان بزرگي راقبول كردند0 كردهاي جديد مهاجر از منطقه جزيره سوريه واز مناطق ماردين و بوطان در تركيه بعد از شكست انقلاب هاي كردي بر ضد دولت جديد تركي كوچ كردند0واز دهه بيست و دهه سي سده گذشته در شهر بيروت متمركز شد ه اند تعدادآنان در اين مناطق به صد وپنجاه هزار تن مي رسد كه فقط 15000هزار نفراز انان در بيروت غربي در منطقه زقاق البلاط زندگي مي كنند0 كردهاي لبنان نقش آشكاري را در عرصه سياسي لبنان بازي كرده اند كه نفوذشان به بيرون از لبنان نيز تجاوز كرده است خانواده هاي عالي مقامي كه در ارتفاعات جبل لبنان حكومت كرده اندعبارتند از:: خاندان معنيين كه نفوذ شان را در سده هفدهم ميلادي درارتفاعات لبنان و فلسطين شمالي و ارتفاعات اردن گسترش دادند ، خانواده جنبلاط كه آنان نيز مانند نيرويي حقيقي در خلال سده هيجد هم ميلادي آشكار شدند و نفوذ سياسي شان را تا به امروز گسترش داده اند، اميران كرد راس نحاش كه در منطقه كوره در لبنان شمالي و آل مرعب در شمال لبنان حكومت كرده اند. بيشتر كردهاي لبنان مسلمان هستند تعدادي سني و تعدادي شيعه كه شيعيان در جنوب لبنان زندگي مي كنند. عده اي نيز دروزي مذهبند مانند خاندان جنبلاط معنييون وآل حماد و برخي نيز مسيحي هستند0 مشهورترين خاندان كرد در لبنان : معنييون: نسبتشان به معن بن ربيعه كرد ايوبي مي رسد اجدادشان ابتدا در سرزمين پارس زندگي مي كردندسپس به جزيره قراتيه آمده اند جدشان معن بن ربيعه كرد ايوبي در سده شانزدهم ميلادي از آنجا به ارتفاعات لبنان آمد محمد امين المحبي تاريخ نويس در كتابش به نام خلاصه الاثر درستي اين نسبت را تاكيد كرده است. او بيان كرده است كه برخي از نواده هاي فخر الدين معني از خود او روايت كرده اند كه مي گفت اصل پدران ما از كرد هستند كه در اين سرزمين ساكن شده اند . نوادگان اين فخر الدين معني از مشهورترين حاكمان جبل لبنان و شوف در خلال سالهاي (1516-1697م) بوده اند كه به اميران دروزي شناخته شده اند نفوذشان را بر ديگر سرزمينهاي لبنان و قسمتها يي از سوريه ،فلسطين و اردن گسترش دادند . و دروز به آنان مديون بود چرا كه آنان از مذهب دروز پيروي مي كردند . ايوبيان: ايوبيان به سال 1139م. زماني كه ايوب بن شادي پدر صلاح الدين ايوبي بعنوان والي بر شهر بعلبك تعيين شد وارد لبنان شدند .آنان در قلعه ي تكريت در خدمت نورالدين زنگي بودند پس از مدتي به موصل و پس از آن به بعلبك كوچ كردند.مورخ لبناني كمال صليبي انتساب كرد بودن خاندان ايوبي را تاييد كرده است او گويد:«الملك ناصر صلاح الدين يوسف بن ايوب بن شادي پايه گذار دولت ايوبيان مصر بوده است كه ايوب بن شادي و برادرش شيركوه از كردهاي تكريت در عراق بوده اند كه به دمشق و پس از آن به مصر رفته اند و دولت ايوبيان را تاسيس كرده اند». راس نحاش: اين اميران به كردهايي كه سلطان سليم اول عثماني در سده ي شانزدهم ميلادي در بخش كوره شمالي لبنان بخاطر پاسداري از آن بخش دربرابر فرنگيان به سال 1556م. قرار داد، منتسب اند . مشهورترين اميران اين خاندان عبارتند از :امير موسي پدر اسماعيل به سال 1637م.كه شاهين پاشا و شيخ علي حماده امير موسي را با لشكري براي مبارزه با آل سيفا به طرابلس و عكار و حصن الكرد فرستاده ا ند . خاندان جنبلاط: از خانواده هاي مشهور در لبنان واز كردهاي اصيل و ريشه دار دروزي مذهب هستند كه امروز در بخش شوف در جبل لبنان ساكنند و شهر مختاره پايگاه آنان به حساب مي آيد اين خاندان نقش سياسي پويايي را در روزگار عثماني ها در شمال شام و در جبل لبنان ايفا كرده اند.هچنين نقشي مشابه در تاريخ جديد لبنان دارند . نسبت اين خاندان به امير جان بولارد بن قاسم بك بن احمد بك بن جمال بك بن عرب بك بن مندك ايوبي كرد مي رسد كه از عشاير ايوبي هاي كرد هستند . اينان در روزگار عثماني ها حكومت معره النعمان ،حلب وكلس را در شمال شام داشتند.جان بولارد همراه پدرش به استانبول رفته است در آنجا وارد مدرسه ي اندرون همايوني گرديد سپس در زمان سلطان سليمان قانوني وارد لشكر شد وبهمراه او در حمله به بلگراد و جزيره ي رودس شركت داشت او در اين جنگ به شجاعت و دليري مشهور گرديدوهمين دليري او را به سلطان عثماني نزديك كرد. آل سيفا : خاندان سفيا حاكمان طرابلس شام در لبنان به بزرگواري و ادب مشهورند ايشان كرد اصيل هستند كه از سرزمينشان مهاجرت كردند و در زمين هاي هموار عكار و طرابلس در شمال لبنان ساكن شدند . و براي مدت مديدي در طرابلس حكومت مي‌كردند كه داراي مقام بلندي بودند . در طرابلس واقاف زيادي به اسمشان و جود داشت كه سود آن را آل شهال و ديگران به واسطه نسب با آل سيفا بين خود تقسيم مي‌كردند . نقش اصلي در حيات سياسي لبنان را در خلال عصر عثماني بازي كرده‌اند و جنگ هايي نيز بين آنان روي داد . ابراهيم بك الاسود در كتابش كرد بودن خاندان سيفا را تائيد كرده است كه‌آل سيفا امير لاكرد هستند كه حكومت براي انان بين سال هاي 1528 و 1579 م. مستقر شده است زماني كه امير يوسف ابن سيفا در سال 1579 م به درجه وزيري و والي برطرابس تعيين شد حكومت پيشرفت كرد،مورخ معروف فيليپ حتي تأكيد كرده است كه«وحكوت بعد از بني عساف به رقيبانشان بني سيفا در عكار رسيد،وفرزندان سيفا در اصل كرد بودند.وطرابلس پايگاه آنان بود » خاندان شهال : خانواده شهال از خاندان بزرگ و قديمي در شهر طرابلس شام بودند . آنان نسبشان را به خاندان سيفاي كرد حاكمان طرابلس به سالهاي طولاني‌مي رساند و همراه برخي خانواده هاي كردي از اوقاف آل سيفا استفاده كرده و نيرومند شدند . خضر اغا : خاندان كرد خضر اغا از خاندان بزرگواري در طرابلس لبنان هستند . حبيب نوفل در كتابش بيان كرده است كه : با دلايل و اسناد شرعي زيادي كه به مهر قاضيان آن روزگار و مفتيان ممهور شده است و بزرگان شيوخ و دانشمندان به درستي اتصال نسبشان به خاندان سيفاي كرد تاكيد شده است و از آن جمله مداركي كه نسبتشان را تاكيد كرده اسناد و مداركي است كه از يزرگان صاحب كرام اين خاندان ابراهيم آغا پسر مرحوم اسماعيل آغا خضر زاده كه ناضر شرعي و ناضر اوقاف بود . خاندان عماديون : خاندان بزرگ و معروف آل عماد در لبنان ساكنند كه فئودال هستند نسبشان را به جدشان برمي‌گردانند كه او در اصل كرد بوده‌است . از شهر عماديه نزديك شهر موصل در كردستان عراق ، از آنجا به لبنان كوچ كرده و در روستاي مرطحون ساكن شد . سپس از آنجا به طرف باروك حركت كرده . نوادگانش از باروك به منطقه شوف آمدند و مذهب درزي كه در انجا رايج بود را بر گزيدند و از بزرگترين مالكين شدند . برخي نيز دين مسيحت ماروني را يرگزيدند . دكتر سليم آلهيشي كرد بودن آنان را اينگونه تاكيد كرده است كه : آنان به واسطه خويشاوندي با عماد الدوله ديلمي كرد كه در منطقه عماديه حكومت مي كرد ، نسبشان را به او مي‌رساند و …) خانواده‌هاي ديگر : در لبنان خانوادن‌هاي كرد ديگري مانند آل عبود در عكار شمال لبنان و خانواده آل معيطات در عكار در اصل كرد هستند و از افرين الكرد سوريه به عكار آمده‌ اند . خانواده‌هاي كرد ديگري نيز در جنوب لبنان هستند . دو خانواده كرد لبناني قديمي مانند ال فضل كه در نبطيه كه نسبشان به صبعين كرد مي‌رساند . كه جد اول صبعين بهاالدين است فرزند نجيب زاده داشت كه بزرگشان علي است كه بعدها به صعب ملقب شده است . معلوم است كه آل فضل مركز اجتماعي و سياسي بزرگي در جنوب را اشغال كرده اند . تعدادي از ايشان مقامهاي وزارتي و نمايندگي مجلس و مديريتي را بر عهده داشته‌اند . صبعيون در منطقه شعيف در دوران تاريخي گذشته حكومت كرده‌اند . قبل از اينكه احمد پاشا معروف به قصاب بر آنها مسلط شود والي معروف صيدا بودند . صبعيون امروز در روستاي نبطيه، مروانيه ، البابليه ، انصار و زفتا و دير الزهراني و كفررومان در جنوب لبنان زندگي‌مي‌كنند و خانواده‌هاي نصر الله و ابي غانم در دستگاه قضايي شوف هستند . آل حموي در روستايي در بقاع هستند اينان از عراق به همراه جدشان حموي كرد آمده‌اند و مذهبشان رافضي است. ارائه مطلب از:كرمانج رزمان – Kormanj_razman@yahoo.com ________________________________________ ________________________________________ تاريخ و نژاد كردها 15 06 2008 واژه ي كردستان به مفهوم سرزميني است كه كردها درآن اكثريت قريب به اتفاق مردمش را تشكيل مي دهند و شمارشان از شمار هر يك از اقليتهاي موجود در آن افزونتر است اين سرزمين به طور عمده آميزه اي است از كوههاي كه دره ها را در بر گرفته اند و به سوي تپه ها و دشتها سرازير شده اند . سرزمين كردان كوهستاني است كه بعضي كشاورزندو در جلگه ها اقامت گزيده اند و شهر هاي را به وجود آورده اند كه برخي از آنها يادگار عهد باستانند كه امروز ميان پنج كشور ايران ،عراق ، تركيه و سوريه و ارمنستان تقسيم شده اند . هنگامي كه آريايها مجبور به مسافرت شدند مادها كه نيرومندترين شاخه ي آنها بودند در ميان كوههاي زاكرس شرقي و غربي و در شرق درياچه ي اروميه در حدود قرن دهم و نهم قبل از ميلاد با تسلط بر اقوام بومي اين منطقه سكونت گزيدند و با اقوام بومي اختلاط نمودند كه بعدها با تشكيل حكومت مادها همگي با يك نظام استقرار پيدانمودند . آنچه كه مورد تأييد و تصويب اكثر مورخين و محققين مي باشد اين است كه كردها آرياي نژاد و از تبار مادها هستند «هرودت »مورخ يوناني از شش طايفه ماد نام مي برد :1-بوز ها 2-پارتكن ها 3- استر دخاتها 4- آريزات ها 5- بودين ها 6- ماژها كه محل سكونت آنها را گستره ي جغرافيائي غرب ايران مي دانند . گروهي از پژو هشگران زرتشت اول را از طايفه ي ماد و تيره ي ماژ مي دانند و ميدانيم كه طبقه ي روحاني زرتشتي را نيز «ماژوس » و «مغ» مي گويند كه بر گرفته از نام طايفه ي زرتشت يعني ماژ يا ماغ يا مگ است . معرب ماژوس « مجوس » است به معني دانشور و خارق العاده . در گاژهاي زرتشت واژه ي « ماگا » به معني بزرگ به كار رفته است كه امروزه در زبان كردي به صورت « مازن » يا « مه زن » يعني بزرگ و ارجمند باقي مانده است . در تواريخ مختلف قبل از مادها تا به امروز نام كرد را چند گونه به كار برده اند «كاردا،كار دو ،كردوئن ،كورتي و كورد«كرد » تا زمان هخامنشيان در مناطق كردستان اين قبايل كرد حكومت كرده اند : 1- گوتيها در غرب 25000تا 3200قبل از ميلاد . 2- لو لو ي ها در شهر زور و اورامان و عراق 3000تا 860ق . م 3- كاسي ها يا كوشي ها در كرمانشاه و لرستان 1700تا 1100ق . م 4- سوباريها در شرق تركيه و كوههاي آرارات 1200تا 1100 ق .م 5- ميتا ني ها در موصل تا طرابلس 16000تا 800 ق. م 6- ناير ي ها در شرق تر كيه و به جاي سو باريها 1100تا 900ق م كه طوا يف نا يري و نهري و بوتان و شمدينان از اعقاب آنانند . 7- هيتيت اشي در مناطق آنادول 1500 تا 1250ق .م 8- او راتوو ها و هالدي «خالدي ها يا آرارا تيان »اين طايفه ي كرد نيز در آنادول 1250 تا 860 ق .م حكومت كرده اند 9- ميديا – مادها 860 تا 550ق.م در ايران با حمله ي هخامنشيان كه شاخه ي ديگري از آريايها بودند و روابط فاميلي با آنها داشتند مادها سقوط كردند اما در حكومت به طور غير مستقيم شركت كردند .جمعيت امروزي كردها نزديك به 35 ميليون نفر تخمين زده مي شود . كردها تا قبل از اسلام زرتشتي بوده اند اما حال اكثريت آنها مسلمان و سني مذهب و پيرو مذهب شافعي مي با شند اما در ايران اقليتي از آنان پيرو مذهب تشيع هستند كه درخراسان وكرمانشاه ساكنندوگروهي پيرو طريقه ي يزيدي يا ايزدي و عده ي نيز علي الاهي مي با شندكه عده اي از ارجمندان اين خاك پر گهر نيز پيروكتاب ها ي الهي اند مانند: زرتشتي ، يهودي و يا مسيحيند . امروز هنوز طريقه هاي عرفاني تصوف نقشبنديه و دراويش قادريه در كردستان رايج مي با شد . بيداري اسلامي نيز در كردستان شكل گرفته و حركت هاي اسلامي فعالي را تحرك بخشيده است و افكار ديگري نيز همسوي آنها در حال شكل گيري است . نام كردستان نخستين بار توسط سلطان سنجر سلجوقي در سده ي دوازدهم ميلادي و هنگامي به كار رفت كه سلطان ايالتي به همين نام تأ سيس كرد . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:51 توسط موسي عدالتيان | نظر بدهید در باغچق سه طایفه اصلی در کنار هم به خوبی زندگی می کنند. کرانلو:از مابین کرکوک و خانقین کردستان عراق به این منطقه مهاجرت نموده اند. در واقع واژه کر مخفف از شهر کرکوک می باشد. زاخوری:از شهر زاخو واقع در استان دهوک کردستان عراق به این منطقه مهاجرت نموده اند.و در واقع واژه زاخوری به معنای از شهر زاخو می باشد. شاق: از این طایفه بنده اطلاعات دقیقی ندارم در صورت لزوم سایر بیندگان مطلع اطلاعات مربوطه را در وبلاک قرار بدهند. هربژی کورد و کوردستان آرمانج مه سر خوبونی کوردانه (نقل از كتاب كوچ كورد بوشمال خوراسان) + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:13 توسط موسي عدالتيان | نظر بدهید با + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:9 توسط موسي عدالتيان | نظر بدهید نام : موسي نام خانوادگي : عدالتيان محل تولد:باغچق مدرك تحصيلي : ديپلم الكترونيك تاريخ تولد : 1358 محل سكونت: بندر ماهشهر صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ نوشته های پیشین تیر 1387 RSS POWERED BY BLOGFA.COM
|+| نوشته شده توسط موسي عدالتيان در دوشنبه سی و یکم تیر 1387  |
 سهراب سپهري

صدای پای آب

اهل کاشانم 
 
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
 
دوستانی بهتر از آب روان
 
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
 
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 
دشت سجاده من
 
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
 
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
 
همه ذرات نمازم متبلور شده است
 
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
 
کعبه ام بر لب آب
 
کعبه ام زیر اقاقی هاست
 
کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
 
اهل کاشانم
 
پیشه ام نقاشی است
 
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
 
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
 
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
 
اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
 
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
 
پدرم پشت زمانها مرده است
 
پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
 
مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
 
پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟
 
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
 
باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
 
آب بی فلسفه می خوردم
 
توت بی دانش می چیدم
 
تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
 
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
 
یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
 
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
 
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
 
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
 
تا ته کوچه شک
 
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
 
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
 
رفتم ‚ رفتم تا زن
 
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
 
چیزها دیدم در روی زمین
 
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
 
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
 
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
 
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
 
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
 
کاغذی دیدم از جنس بهار
 
موزه ای دیدم دور از سبزه
 
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
 
من قطاری دیدم روشنایی می برد
 
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
 
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
 
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
 
خک از شیشه آن پیدا بود
ککل پوپک
 
خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
 
خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید
و بلوغ خورشید
 
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادرک ریاضی حیات
 
پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
 
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست
 
شهر پیدا بود
 
رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
 
گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
 
پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
 
کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
 
مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
 
کلمه پیدا بود
 
آب پیدا بود عکس اشیا در آب
 
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
 
سمت مرطوب حیات
 
شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
 
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود
سفره دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خک
ریزش تک جوان ازدیوار
 
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
 
گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
 
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
 
جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
 
جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله کاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
 
حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی
 
فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ
 
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه یونان می رفت
 
جغد در باغ معلق می خواند
 
باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
 
شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
 
آب را دیدم خک رادیدم
 
نور و ظلمت را دیدم
 
و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
 
جانور را در نور جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
 
من با تاب من با تب
 
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمنک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
 
عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
 
چک چک چلچله از سقف بهار
 
و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
 
مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
 
من صدای قدم خواهش را می شونم
 
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهه پک حقیقت از دور
 
من صدای وزش ماده را می شنوم
 
و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
 
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمنک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
 
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
 
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
 
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
 
آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
 
روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
 
روح من بیکاراست
قطره های باران را درز آجرها را می شمارد
 
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
 
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
 
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
 
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
 
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
 
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
 
تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
 
من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم
 
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
 
سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
 
مرگ در ساقه خواهش
 
و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
 
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
 
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
 
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
 
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
 
آسمان مال من است
 
پنجره فکر هوا عشق زیمن مال من است
 
چه اهمیت دارد
 
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
 
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
 
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
 
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
 
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
 
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
 
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
 
گرمی لانه لک لک را ادرک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
 
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
 
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
 
و بیاریم سبد
 
ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
 
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
 
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
 
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
 
و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
 
و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
 
و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
 
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
 
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
 
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
 
پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
 
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خک نشسته است
 
پشت سر خستگی تاریخ است
 
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
 
تور در آب بیندازیم
 
وبگیریم طراوت را از آب
 
ریگی از روی زمین برداریم
 
وزن بودن را احساس کنیم
 
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
 
گاه زخمی که به پا داشته ام
 
زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
 
مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
 
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
 
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
 
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
 
ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
 
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
 
کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
 
چیز بنویسد
 
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
 
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
 
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
 
صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
 
هیجان ها را پرواز دهیم
 
روی ادرک  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
 
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
 
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

کاشان | قریه چنار | تابستان 1343

 

|+| نوشته شده توسط موسي عدالتيان در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 
 
بالا